تبليغاتX
دغدغه های دختری 15 ساله
دغدغه های دختری 15 ساله

تبریک

فردا سه شنبه 28 مهر روز دختره.

 دختراي گل روزتون مبارك.

 

 يا علي.

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 19:7 توسط نگار |

من یه چیزی گم کردم

 يك ليست بلند بالا از آرزوهايم را توي كاغذ نوشته بودم . حدود ۲۰ تايي شده بود. بعضي جاها كاغذ كم آمده بود و كج و كوله آرزوهايم را توي ليست جا داده بودم . ريز و درشت . مدت دار و بي مدت . مواظب بودم كه كاغذه را گم نكنم يكي بخواند و قاه قاه به من بخندد. از قضا گمش كرده ام .همش دارم فكر مي كنم سوژه خنده چه كسي خواهم شد؟

شما يك كاغذ A4 كه يك نفر با خودكارآبي و بد خط۲۰تا آرزو رويش نوشته باشد نديديد؟

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 22:33 توسط نگار |

خیلی خیلی دخترانه

دنياي دخترها واقعا دنياي فوق العاده اي (حداقل براي خودشان) است.
دقت كرديد كه اكثر دخترها وقتي با هم حرف مي زنند چقدر از حركات بدنشان استفاده مي كنند. چقدر توي بغل هم مي پرند. چقدر حتي لوس بازي در مي آورند. لزوما هم  منظورشان جلب توجه يا همچو چيزي نيست.
اگر از امروز دقت كنيد متوجه مي شويد كه مردها وقتي با هم حرف مي زنند كمتر همديگر را لمس مي كنند و اصلا به سر و كله هم آويزان نمي شوند. خيلي هم شوخ و شيطان كه باشند تقريبا همديگر را مي زنند. اين شوخي ها برايشان شايد خيلي مهم نباشد فقط لذت لحظه هايشان را مي برند. احتمالا قشنگي اي هم برايشان ندارد (اگر هم داشته باشد مقدارش كم است). اما براي دخترها اينها هم مهم است هم قشنگ.
دوستم مي گفت حرفهاي مردها حرفهاي قشنگي نيست . همه اش راجع به كار و خانه و زمين و فوتبال و ... صحبت مي كنند اما زنها حرفهاي صميمانه و ملايم تري مي زنند .
گفتم بالاخره آنها هم راجع به مسايل مورد علاقه خودشان صحبت مي كنند. اصرار مي كرد كه نه حرفهاي مورد علاقه شان هم حرفهاي خشكي است. مي گفت آنها خودشان هم از حرفهايشان خسته مي شوند گاهي، و استناد مي كند به اينكه هر وقت دسته جمعي جايي مي روند و از پسرها جدا مي افتند آنها (يعني پسرها) دوست دارند وارد جمع شان بشوند.
(من البته حس مي كنم اين غريزي باشد. و مربوط به كششي كه بين دو جنس مخالف هست باشد.)
به هر حال در جمع هاي مختلط حرفها كاملا مشترك مي شود. نرمال و معتدل.
 آيا اين از خواص خانمهاست يعني؟

پي نوشت:

مي دانم كه متوجه هستيد كه صرفا روي دخترانه بودن تاكيد نمي كنم. چون ديگر خيلي خيلي دخترانه هم خسته كننده مي شود. اما گمان نمي كنم كه پسرها هم اينقدر دلتنگ روزهايشان بشوند و اينقدر به پسرانگي شان دقت كنند.نه؟؟؟

 

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 20:19 توسط نگار |

من نگارم،دختر آفتاب

 نصف شب بود. كف دستها و پاهام يخ كرده بود.سر شده بودم.پاهام تير ميكشيد.نفس نميتونستم بكشم داشتم خفه ميشدم.انگار يكي گلومو فشار ميداد.

هر چي سعي كردم دهنمو باز كنم و مامانم رو صدا كنم نشد.هي ميخواستم جيغ بكشم نميشد.پاهام مثله دو تا قالب يخ شده بود.

يه دفعه چشام باز شد.تب داشتم .صورتم مثل آتيش بود و پاهام مثله يخ .

انقدر رمق نداشتم كه پاشم يه پتوي ديگه بيارم بندازم روم.چند لحظه خيره موندم به ديوار.يه دفه پام تير كشيد.داشتم ميمردم از سرما.

خدايا كمك كن.كمك كن...كمك كن...

يه ياعلي گفتم.پا شدم با هر  زحمتي بود دو تا پتوي ديگه آوردم انداختم روم.

آروم شدم.كم كم آروم شدم.پاهام داشت گرم ميشد.دستهامم همين طور.اولين لحظه اي كه گرما رو حس كردم نفهميدم كي خوابم برد....

 

صبح بيدار شدم.تمام لباسام خيس شده بود ازتب ديشب.

لباسامو عوض كردم رفتم توي حياط.

به محض اينكه در هال رو باز كردم و اولين پرتوي نور خورشيد تابيد توي چشمم از خوشحالي ذوق كردم.

چقدر اين آفتاب رو دوست داشتم.آفتاب هميشه بهم آرامش ميده.امن ترين جا برام جايي كه آفتاب باشه.مثله جنوب.مثله دزفول.شهري كه يه لحظه توي آفتاب نشستنش رو با هيچي عوض نميكنم.

چقدرآفتاب رو دوست دارم.

 

من نگارم،دختر آفتاب.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 18:53 توسط نگار |

خدايا خيلي باحالي

سلااااااااااااااااااااااااااام.
امروز عاليييييييييييببيييييييييييييييم.
فقط اومدم بگم خيلي خوشحالم.
يكي از نگراني هام برطرف شد.يه دوست خوب به زندگي برگشت.دمت گرم.

خدايا خيلي مخلصيم.


يا علي.

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 14:21 توسط نگار |

سوء تفاهم

سلام سلام سلام.

آقااااااااااااااا سوء تفاهم شده.

تمام ملتي كه اون آپ پاييني منو خوندن اين توهم واسشون پيش اومده كه من يه شاگرد تنبل و بي اراده و از اين

حرفام.نه خييييييييييييييييييير اصلا همچين چيزي نيست.

بايد خدمتتون عرض كنم كه اينجانب الان كه سال دوم دبيرستانم تا حالا معدل تمام سالهام نوبت اول و نوبت دومم بيست بوده.(اينو هم بگم كه از نظر من زرنگي به 20 هيچ ربطي نداره)

در ضمن ديشب جريان داره.واسه يكي از دوستام مشكل خيلي بدي پيش اومده بود و منم طبق معمول وقتايي كه نگرانم يه شكم درد افتضاح داشتم.امروز هم امتحان شيمي داشتم فيزيك هم ميخواست بپرسه و من به خاطر اينكه اون هفته شنبه سر كلاس نبودم چيزي از درس  جديد شيمي و فيزيك نميدونستم و يادم رفته بود جزوه هاي بچه ها رو بگيرم.بنابراين چون دلم نميخواست اولين امتحان شيمي سال دوم دبيرستانم رو گند بزنم  كلافه شده بودم و از يه طرف هم اصلا حسش نبود كه بشينم خودم درس جديد رو بخونم.

خلاصه تمام اتفاقات دست به دست هم دادن كه اينجانب ديشب حالم از تمام كتاباي درسيم بهم بخوره.چون به جاي اينكه بشينم ي راه چاره اي واسه مشكل دوستم پيدا كنم مجبور بودم بشينم فيزيك و شيمي بخونم.

 

حالا اينجا رو داشته باشين.بچه ها به من ميگن خر شانس.امروز فيزيك از من نپرسيد  دبير شيمي هم نيومد.....

يعني امروز آخر حال بود مخصوصا اينكه دوستم هم اومد و گفت نگار مشكلم داره حل ميشه.

امروز به اندازه ي تمام ناراحتي ها و نگراني هاي ديشب خنديدم.از ته دل خنديدم...

با دوستام بودم و خيلي خوش گذشت و خيلي زود همه مشكلات فراموش شد...

 

 

جناب آقاي عليرضا خان عمه ت رياضي نميفهمه(شوخيدم)اينجانب توي تمام آزمون ها رياضي م رو 100% ميزنم.با اجازتون قراره امسال هم المپياد رياضي بدم.و اينكه اينجانب هر 2 روز فرجه ي امتحان رياضي نوبت دوم پارسال رو تهران بودم و شايد سرجمع ربع ساعت درس نخوندم.توي پرونده ي درس خوندن هم بالاي نيم ساعت سابقه نداشته(اينو خيلي جدي ميگم)چون ازاون آدمايي  هستم كه درس رو سر كلاس ميفهمم به خاطر همينم اومدم رشته ي رياضي.راستي يه چيز ديگه من 1 سال هم زودتر از سن قانوني اومدم مدرسه .خيلي راحت... يه تست آيكيو ازم گرفتن و سالي كه قرار بود برم مهدكودك تشريف بردم اول  دبستان.

 

تا حالا توي زندگيم انقدر از خصوصيات خودم حرف نزده بودم ديگه بسه.

راستي يه وقت فكر نكنين من آدم مغرور و خودخواهي هستم به خدا اصلا اينطور نيست.اون همه توضيحي روهم كه بالا دادم به خاطر اين بود كه سوءتفاهم ها برطرف شه.عليرضا تو هم از لحنم ناراحت نشي يه دفه ها....

 

 

فعلا يا علي.

 

 

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 19:2 توسط نگار |

خداااااااااااااا

دارم حرص ميخورم.

حالم از معادلات رياضي و بردارهاي فيزيك به هم ميخوره.

کسی نیست به جاي من شيمي بخونه.؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

 

يكي پيدا ميشه به اين دبيرا بفهمونه كه آخه:

 زندگي از درس مهمتره

 ميخوام زندگي كنم همون جوري كه دلم ميخواد.

ميخوام به جاي قانون بويل و رابطه ي فيثاغورث  هشت كتاب سهراب رو براي هزارمين بار بخونم با لذت...

 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...........

 

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 19:52 توسط نگار |

خوب نیستم

سلام.

چطورين؟

من كه يه جوريم.نميدونم چه جوري.از وقتي كه اين مدرسه ها شروع شده يه خط در ميون كج و كوله م.

امروز با بچه ها رفته بود خونه يكي ديگه از بچه ها.مثلا قرار بود خوش بگذره.هممون يه مدل خاصي بوديم.هيچكي حوصله نداشت.البته خب به خاطر درسهاي سنگين فردامون هم بود البته اين يكي از دلايلش بود.دلايلي ديگه هم داشت مثله مشكلي كه واسه يكي از بچه ها پيش اومده بود و چيزاي ديگه.به هر حال قرار بود خوش بگذره كه خيلي نگذشت.

الان واقعا نميدونم بايد چي كار كنم.هميشه هر وقت اينجوري ميشم يه شكم درد شديد ميگيرم.

حوصله درس ندارم ولي كلي درس دارم.

دلم واسه يه نفر خيلي تنگ شده ولي كنارم نيست.

دلم ميخواد كتاباي مدرسه رو آتيش بزنم ولي  بدبختي اينه كه نميشه.

دلم ميخواد...

 

ميدونم ميدونم خودم دارم خودم رو كلافه ميكنم.سيستمم به هم خورده...

 

كاش ميشد الان كنار دريا بودم.تنها....

هيشكي نبود.هيشكي...

تنها مينشستم و به روياهام فكر ميكردم...

كاري كه عاشقشم.

كاش ميشد....

 

 

شكمم خيلي دردميكنه...

 

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

 

 

 

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 16:50 توسط نگار |

...

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام.
چطورين؟
حوصله ام سر رفته يه عالمه هم درس دارم ولي حسش به هيچ عنوان پيدا نميشه.از اين آمادگي دفاعي بي صاحاب متنفرم.مخصوصا از اون دبير كوتاه فكرش كه از احمدي شپش طرفداري ميكنه يه جلسه اومده بود سر كلاسمون انقدر شر ور گفت و گفت و گفت انقدر شعارهاي عنتر رو تكرار كرد كه ديگه طاقتم تموم پا شدم برم بيرون كه خانم گفت كجا؟!گفتم گوشم از چرنديات پره حوصله كلاستو ندارم.داشت ميتركيد.گفت برو ولي ديگه سر كلاس نياي.منم گفتم :قصدم از بيرون رفتن همينه.رفتم و در كلاس رو محكم كوبيدم.هنوز از پله ها نرفته بودم كه ديدم چند نفر صدا ميكنن:نگار...نگار وايسا ...
برگشتم ديدم  چند تا از بچه ها پشت سرمن.گفتن دبير شروع كرد پشت سرت حرف زدن و گفت چه دختر بي ادبيه ما هم پا شديم و بهش گفتيم اگه از نظر شما تمايل نداشتن به گوش دادن حرف هايي كه هيچ پايه و اساسي نداره و شنيدن حرفهاي تمسخرآور شما بي ادبيه پس اسم ما رو هم توي گروه بي ادبا بنويسين لطفا...و از كلاس زدن بيرون.دمشون گرم.دوست يعني همين...

بگذريم...

امشب مهمون داريم واسه شام.از وقتي كه از مدرسه اومدم تا حالا جون كندم پاي آمازون تا مرتب شد.چند عدد شتر هم با بارشون كشف شد...
خيلي خوابم مياد ولي كلي كار دارم بايد دوش بگيرم  لباساي شبم رو اتو كنم و اگه حسش پيدا شد يه خرده درس بخونم تازه به جز درساي فردا بايد درساي شنبه رو هم بخونم چون جمعه قراره با بروبچ خراب شيم خونه يكي از بچه ها ...

دلم هواي باغ بابابزرگ رو كرده.بعد از سيزده بدر ديگه اونجا نرفتم.
دوست دارم برم  باغ و تنها توي سكوتش قدم بزنم....

 

ياعلي.

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 16:22 توسط نگار |

احساس ناگهانی من

 

در اوج خوشحالي دلم گرفت...يهو دلم گرفت...

اون قدر كه احساس كردم هيچ خوشحالي اي ديگه تو دنيا نيست...

دلم گرفت از اين همه آزادي...در حاليكه من تا اين حد وابسته ام...

دلم گرفت از اون همه التماس...

 

اما خدايا باز هم مي دونم تقصير كسي نيست... تقصير كسي نيست كه من اينقدر وابسته ام... هميشه تقصير خودم بوده.... اين بار هم...

خدايا من هيچ وقت حق ندارم ناراحت بشم... مي دونم...

هميشه حق با بقيه بوده ... اين بار هم...

خیلی سخته ...

مطمئنم تا حالا تجربه ش نکردین...

 

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 23:58 توسط نگار |
درباره وبلاگ

من نگار متولد7/12/1373 از دزفول این وب دلتنگیامه و خاطراتم خوشحال میشم بهم سر بزنیدو نظر بذارید...
دوستون دارم نگار
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد

آرشیو مطالب
مهر 1388
شهریور 1388


104-children

نگار

104-children

http://104-children.blogfa.com

دغدغه های دختری 15 ساله

دغدغه های دختری 15 ساله

دغدغه های دختری 15 ساله

من نگار متولد7/12/1373 از دزفول این وب دلتنگیامه و خاطراتم خوشحال میشم بهم سر بزنیدو نظر بذارید...
دوستون دارم نگار
پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد

دغدغه های دختری 15 ساله

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com